|
(این داستان حاصل گفتگوی منو دوست عزیزم نازنینه و کاملا واقعیت دارد)
ـگریه نکن عزیزم شاید مصلحتی تو کاره،اصلا نمیتونم باور کنم نازنین جون آخه شما که با هم خوب بودین و مشکلی نداشتین چرا این اتفاق افتاد؟!
دلم براش میسوخت مگه چند سال داشت که باید تو این سن و سال یه زن مطلقه به حساب میومد. نگاهش به زمین بود نمیخواست دونه های اشک که از چشاش سرآزیر میشد و کسی ببینه،با صدایی بغض گرفته گفت:صدف جون هر کسی یه سرنوشتی داره سرنوشت منم جز بدبختی چیز دیگه ای نیست.هنوز یه سال نیست که ازدواج کردم تو این یه مدت هر شب هزار بار میمردم و زنده میشدم،آخه باورم نمیشد کامران اهل زندگی نباشه،صدف جون باورت نمیشه یه روز بعد از ازدواجمون کتکم زد،منی که تا حالا از گل نازکتر نشنیدم، باور کن تو این چند ماه فقط هر شب از خدا میخواستم منو از زندگی نجات بده دیگه از زندگی خسته شدم،هر شب توهین هر شب کتک هر شب دعوا حالا هم که کارای طلاق داره انجام میشه بدبخت تر از دیروزم ولی همه اینا تقصیر بابامه
منی که عزیز دوردونه بابا بودم حالا یکی اومده که داره تلافی سالهای راحتی منو میکنه،کسی که داره حق مهرداد و ازم میگیره.
با تعجب گفتم چی داری میگی،مهرداد کیه؟نازنین جون به من بگو چی شده،و او گفت همه ناگفتنی هایی که تو این سالها تو سینش سنگینی میکرد...
(اول یه شرح مختصر درباره نازنین بگم:نازنین تنها فرزند یه خانواده ثروتمنده،تنها دلخوشی باباشه تو زندگی،عزیز دوردونه بابا،نازنین دختری بود که به رغم زندگی آنچنانیش نه تنها به کسی فخر نمیفروخت که حتی وقتی میدید کسی به کمک احتیاج داره بیکار نمیموند،خلاصه اینکه اگه هر کسی با نازنین ازدواج میکرد خوشبخت میشد و اما حالا خود نازنین...)
از قرار معلوم پدر نازنین قبل از مادر نازنین یه همسر دیگه داشت،یه زن کم سن و سال که کسی و نداشت همه خونوادش تو تصادف از دست داده بود یه زن ساده که جز مهربونی کسی ازش ندید بعد از دو سال زندگی وقتی یه پسر یک ساله از پدر "ن" داشت زن بیچاره رو تنها گذاشت فقط به این دلیل که زهره خانم زن دلخداه آقا نبود،آقا وقتی مادر "ن" رو دید تصمیم گرفت با اون ازدواج کنه و زهره رو طلاق بده.
زن بیچاره هم تا میتونست گریه کرد،واسطه فرستاد،زجه زد حتی حاضر شد کلفتی مادر "ن" رو بکنه فقط آقا اونو بیرون نندازه اما وقتی دید نمیتونه کاری کنه دست پسرشو گرفت و گفت:آقا مرتضی منو بدبخت کردی به درک پسرمو آواره کردی اما بدون همه اینا تلافی داره همه اینا روزی گریبانگیرت میشه.زهره وقتی میرفت فقط نفرین کرد فقط نفرین...
نازنین سرشو گذاشت رو شونه هام و گفت:زهره پنج سال بعد میمیره و پسرش راهی پرورشگاه میشه.میبینی صدف همه اینا به خاطر کار باباست،من قربانی هوس بابا شدم منم یه روز خوش تو زندگیم ندیدم بابا همه داراییشو به اسم مامان زده تا مهرداد سهم نداشته باشه نازنین میگفت و من فکر میکردم و پیش خودم میگفتم (ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار)

تو رو خدا مواظب باشین همه بدی ها تقاص داره نذارین کسی ازتون برنجه نذارین زندگیتون زندگیه عزیزترین کستون خراب بشه طوری که دیگه راه برگشت نداشته باشین،تو رو خدا مواظب باشین |